امیرعلی و ایلیاامیرعلی و ایلیا، تا این لحظه: 14 سال و 19 روز سن داره

امیرعلی و ایلیا ( دوقلوهای شیطون بلا)

91/12/07 امیرعلی هم مرررررد شد ...

امیر علی جان : پسر خوبم امروز ساعل 4 واست وقت ختنه گرفته بودم ( بیمارستان صارم  , دکتر امینیان ) چون ایلیا هم اون ختنه کرده بود بردیمت همونجا , بابایی ساعت 3.30 اومد دنبالمون و رفتیم ... خیلی استرس داشتم که زیاد اذیت نشی , آخه شما کلا حساس تر از ایلیا هستی مامانی نتونسم واستم پشت در اتاق و رفتم تو حیاط که صدای گریتو نشنوم یه ربعی طول کشید تا آوردنت بیرون , تو بغل دکترت بودی و  رنگتم پریده بود  عزیز دلم  خیلی گریه کردی اومدی بغلم تو چشام نگاه کردی و دوباره زدی زیر گریه منم گریم گرفت , ایلیا هم با تعجب مارو نگاه میکرد ... عزیزم الان خوابی و بیدار میشی گریه میکنی . انگار میسوزه جاش فدات شم در عوض ...
9 اسفند 1391

91/10/14 درد دل

پسرای عزیزم :   امروز به خاطر کیستی که تو سینم درومده یهووووو رفتم بیمارستان صارم ( همونجا که دنیا اومدید ) ... خانمهای باردارو میدیدم یاد خاطرات خودم می افتادم که چه قدر ما رفتیم و اومدیم , چه روزهایی رو گذروندیم سخت , تلخ , شیرین , هنوز هم خاطره روز تولدتون برام گریه آوره و خاطره روزهایی که بستری بودید عجیب بهم میریزتم اونروزا واسم خیلی سخت بود و اینو وقتی الان بهش فکر میکنم بیشتر میفهمم ,  اما گذشت و خداروشکر الان صحیح و سالم پیش مایید   دو ماه و 18 روزه امروز داشتم به آینده فکر میکردم , به اینکه چهاردست وپا برید , راه بیوفتید , بدوید و بزرگ شید ,, وای که چه قدر دلم واسه...
9 اسفند 1391

91/11/28 ( واکسن 4 ماهگی )

پسرای عزیز من : امروز واکسن ٤ ماهگیتونو زدیم  , با بابایی رفتیم ایلیا بغل من بودی و امیر علی بغل بابایی ... اول بهتون قطره داد و بعد واکسنتونو زد ... فداتون بشم که گریه نکردید و فقط یه کوچووولو بیقراری کردید الان ایلیا جون یکم تب داری و به خاطر قطره استامینفن دوست داری بخوابی شیر هم کامل نخوردی انگار یکمم درد میکنه پات  منم واسه اینکه تبت کمتر شه یه دستمال تر لای رون پاهاتو یکمم رود پیشونیت گذاشتم که خیلی بهترت کرد امیرعلی جان تبت کم تر از ایلیاست ولی خیلی جالبه اینکه تو که همیشه پاهاتو یه عالمه تکون میدادی الان فقط اون پات که واکسن نزدی تکون میدی ( خیلی زززززززززززرنگیا ) خیلی دوستون دارم انشاالله تبتون ف...
7 اسفند 1391

اولین غذای کمکی ( فرنی خوران ) 26/11/91

عزیزای دل مامان از دیروز به دستور آقای دکتر بهتون فرنی میدم روزی 1 وعده از 1 قاشق مربا خوری شروع کردیم تا کم کم زیادش کنیم انگار بدتون نیومده هااااااااا .... ولی ایلیا بیشتر دوست میداره اینم چند تا عکس خوشگل از فرنی خوردنتون     ادامه مطلب تشریف ببرید لطفا ......    اول ایلیا جون یکم مزه مزه کرد و داشت فکر میکرد که این دیگه چیه مامانم بهم میده                 بعد یهووووووووووو بهش مزه داد و ذووووووووق کرد از ته دل ( مامان فدات شه عشق من )     و امااااااا امیر علی اول کلی تعجب کرد       ...
7 اسفند 1391

91/11/26 ( پنجشنبه ) پایان چهارماهگی خونه آقاجون

  عزیزای دل من چهار ماهگیتونم تموووووووووم شد انشاالله ٤ سالگیتون مامانیای من , چهارماهگیتون با ولنتاین یکی شده , بابایی هم دیشب اومد و این کیک خوشمزرو خرید بود , قربونتون برم دارید بزرگ میشید قرار شد شنبه ببریم واکسنتونو بزنن انشالله مثل دفعه قبل تب نکنید واذیت نشید جیگرای من اینم عکس خوشگل شماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا                                  ...
7 اسفند 1391

91/11/23 (عکس)

عشقای من : یه چند روزی مودم خراب بود , فکر میکردم دیگه درست نمیشه انقدر دلم پیش نینی وبلاگ و دوستامون بووووووووووووووود که نگو  !!! دوست جووووونا دلم واستون تنگ شده بود تو این چند وقت خیلی فرق کردید واقعا هر روز یه کار جدید میکنید امیر علی : امشب وقت دکتر گرفتم واست  دو روزه انگار حال نداری کم اشتها شدی و من خیلی ناراحتم .... لپات داره آب میشه صداهای بامزه از خودت درمیاری و تا از خواب پا میشی و منو میبینی میخندی ,همش میخوای صاف وایستی همه جارو ببینی ... مامااا میگی قوووو میگی و یه عالمه صدادر میاری فدای خنده هات بشم من     ایلیا : همش بازی میخوای و بیدار که میشی انقدر دست و پا میزنی و صدا در میاری...
7 اسفند 1391